به من گفتی که باد آبستن خاکاند آدمها
و من گفتم ورای حدّ ادراکاند آدمها
تو خندیدی که محبوساند و مهجورند ماهیها
و من گفتم که نزدیکاند اگر دورند ماهیها
تو رنجیدی که بیمغز است، اگر نغز است افسانه
و من گفتم برون از پوستها مغز است «افسانه»
افسانه افسون کلام بود. و میدانیم که در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و کلمه خدا بود و کلمه نیروی نخستین بود. یگانه سرچشمه هستی.
افسانه الهام بخش بشر کوچنشین بود. بشر سفرسامان. بشری که کوچی داشت در طول تاریخ. هجرتی داشت در عرض زمان. و اما بشر پس از دوران کودکی خود شهر را اختراع کرد و سفر به حضر تبدیل شد. کوچ ما در کودکی مرد و «کوچه» متولد شد. شهپر پوپک بسته شد و بال سیمرغ شکسته. ما افسانه را به فراموشی سپردیم و عقل دوراندیش را کارساز یافتیم. جنون را وانهادیم و لیلی را -از نفسافتاده- پشت سر گذاردیم. اما و اما و اما افاقه نکرد:
که مىداند که حتا در غرور آبسالیها
کنار چشمه خشکیدند تنگسها و شالیها
پدرها نیمهشب کشتند بیخنجر پسرها را
مکاریها که برگشتند آوردند سرها را
زنى در منظر مهتاب، سنجاقى به گیسو زد
چراغ چشم شبگردى به قعر باغ سوسو زد
تفنگى عطسه کرد از بام، رشکى توخت بر خشمى
دوتارى ضجه کرد از کوه، اشکى سوخت در چشمى
اکنون بهار عربی، رویاهای بربادرفته اروپای متحد، آشوب جنونمندانه و فراگیر مردمان جهان، نویدبخش ناامیدی بشر از عقل خودبنیاد مدرن است. عقلی که میراث قوم عاد و لوط و ثمود است و وه که چه شباهت شگفتی با توصیف سیره آنان در کلام حضرت حق میرساند.[۱]
باری، البته که خیال باطلی ندارم که این ستیهندگی برکننده جاری زمین ره به ثواب و صلاح ببرد. و اما میگویم که
تو میگویى که لطفى بود و قهرى بود پیش از این
جهانى بود، بحرى بود، شهرى بود پیش از این
زمین افسرده کورى است، کورى مثل باعورا
زمان آبستن شورى است، شورى مثل عاشورا
درنگ از سبزهمان گل میکند رنگى که میبینى
بیا ننشسته برخیزیم از اورنگى که میبینى
صلامان میزند همسایه، لیکن سایهسارى نى
گلى نى، گلعذارى نی، گلافشانى، بهارى نى
به ترکستان چین برده است خوى کاروانیمان
چو خورشید پسین مرده است روى ارغوانیمان
زمین آلوده ننگى است، ننگى مثل باعورا
زمان آبستن جنگى است جنگى مثل عاشورا
خب. نمیتوانم. نمیتوانم بیش ازین ادامه بدهم. که من آه و خشم و کینه را به تیغزن نهادهام، دریغ و داغ و گریه را به تیغ و زن نهادهام. حقیقتش غمی در دل بود [۲] که خواستیم با نوشتن اگر آرام نه که فراموشش کنیم. نشد. نوشته ابتر ماند و بله، زنجیرهای من گرانترند از آناند که با نگاه تو بر خاک افتند …